|
|
|
||||
|
جورابهایتان بو می دهد
سیگار را از لای لب هایش بیرون کشید و با دو انگشت انقدر داخل جا سیگاری فشرد، تا ته سیگارش درهم پیچید و دستش خاکستر سیگار به خود گرفت. و بعد بدون اینکه انگشتهایش را تمیز کند. دستشهایش را پشت سرش بهم گره زد و رو به پنجره سمت چپ اتاق ایستاد. -اون از دست خود راضی احمق......اون پیرزنی که درست پشت سرش با لباس خانگی ساده و پیش بند سفید ایستاده بود، لبها و دست هایش کمی می لرزیدند و بعد صدایی آرام از گلویش خارج شد: - اون احمق نیست مرد برنگشت، لحن صدایش هم عوض نشد. - تخم مرغ دزد شترمرغ دزد هم می شه و این هم از حماقتشه باور نداری روزنامه ها رو بخون صدای پارس کردن سگ داخل حیاط بلند شد. مرد بی اختیار قهقهه سر داد. صدایش بلندتر از صدای پارس سگ بود. آن قدر خندید که دلش درد گرفت و اشک در چشمانش جمع شد. پیرزن از جایش تکان نخورد. ایستاد و نگاهش کرد تا زمانی که لحنش دوباره تند شد. -خاک بر سر ببین چه موقع پارس می کند. این بار پیرزن هم خنده اش گرفت لپ هایش چال رفته، مرد تنها سرش را کمی به سمت راست چرخاند و از گوشه چشمش او را نگاه می کرد. پیرزن جراتش را از دست نداد -وقتی می گم اون احمق نیست یعنی همین یعنی اون اینقدرو می فهمه که سگ این تیپ دزدها را نمی تونه بشناسه -تو که می تونستی چرا نشناختیش پیرزن سرش را پایین انداخت، چانه اش می لرزید. خودش را با سگ قیاس کرد. هیچ شباهتی به جز مو های خاکستری اش با او ندید. دستش را داخل موهایش فرو برد و فکر کرد که در اولین فرصت مشکی شان کند. جا سیگاری را برداشت و از اتاق خارج شد. مرد فکر کرد که چقدر به خدمتکارش وابسته است و با او راحت حرف می زند. از این اتفاقها بین او و خدمتکارش زیادی می افتاد زیر لب گفت: -حاضرم قسم بخورم به نیم ساعت نکشیده دوباره برمی گردد شاید ..... شاید هم من به سراغش رفتم و بعد سعی کرد با سوت صدای زنگ تلفن را تقلید کند هر وقت انتظار تلفنی را می کشید و انتظار کلافه اش می کرد این سوت را می زد. از پنجره پیرزن را دید که ظرف غذای سگ را جلویش می گذارد و غرغر می کند پنجره را باز کرد تا صدایش را واضح تر بشنود.« کاش می مردی کاش می تونستم خودم بکشمت.....ببین کارم به جایی رسیده که دارن منو با تو مقایسه می کنن». با سر کفشهایش به پهلوی سگ ضربه زد. سگ ناله خفیفی کرد . خودش را کمی کنار کشید. مرد باز هم بلند خندید طوری که پیرزن سرش را به طرف او برگرداند. هنوز لبخند روی لب هایش بود که خودش را به پیرزن رساند سعی کرد لحنش را آرام تر کند: - اون احمق باز هم میاد اینجا جوابی نشنید. به این اوضاع عادت داشت می دانست چگونه اوضاع را به نفع خود برگرداند -شاید هم واقعن احمق نیست. زرنگ .... یه زرنگٍ ......راستی گفتی تلفن می کنه؟ باز هم لبهای پیرزن از هم باز نشد این بار فریاد زد: -وقتی باهات حرف می زنم نگاهم کن و جواب بده پیرزن به سگ خیره شد و آرام گفت: مثل این سگ؟ -نه، نه مثل این سگ نه، مثل خودت. چشمان پیرزن برقی زد و از هم بازتر شد -تا یک ساعت دیگه اون میاد مرد با غضب نگاهش کرد: -زودتر هم می تونستی بگی. و پیرزن ته غذای سگ را جلویش ریخت و راهش را به طرف ساختمان کج کرد با خودش گفت: تنهایی دیوونش کرده خودش به من گفته بود میاد. و بعد فکر کرد چین های زیر چشم او هر روز بیشتر به چشم می خورد باید فکری به حال تنهایی اش بکند. یک ساعت بعد مرد رو به روی مهمانش نشسته بود و در خطوط چهره اش دقیق شده بود. مهمان چهره ای آرام داشت حداقل ظاهرش این طور نشان می داد. مرد با انگشست شست و اشاره اش دو طرف بینی اش را بهم فشرد و گفت: - جورابهاتون بو می ده مهمان بی آنکه پایش را تکان دهد در همان وضعیت باقی ماند و جواب داد: - دلیلش چند روز مداوم موندن توی کفشه. -چند روز مداوم؟ مهمان سرش را پایین انداخت. -برای تکمیل کاری که شما اسمش رو دزدی می ذارید. مرد به طرف میهمان خم شد، ابروانش را در هم گره زد: -باز هم حاشا می کنی؟ -من چیزی ندزدیدم فقط چیزهایی رو که داخل آزمایشگاه از شما یاد گرفتم و توی ذهنم بود منتشر کردم. مرد بالاترین دکمه پیراهنش را باز کرد به پشتی صندلی اش تکیه داد. -ولی ذهن شما مثل یک دستگاه کپی عمل کرد و تمام تحقیق های منو به اسم شما منعکس کرد. -شما می تونستید من رو به آزمایشگاهتون راه ندید و در مورد کارتون با من صحبت نکنید مرد حالا تندتر نفس می کشید گونه هایش سرخ شده بود با انگشت به پیرزن اشاره کرد: -اون راست می گه تو احمق نیستی.....تو مهمان به پیرزن که در چند قدمی شان سینی چای را می آورد نگاهی نداخت و با لبخندی که به نظر نمی آمد تصنعی باشد گفت: -هنوز که اون خال توی صورتته. مگه قرار نبود برش داری؟ پیرزن دندان هایش را بهم فشرد و آرام اما طوری که شنیده شود گفت: -حقته است که چند روز پشت سر هم مثل سگ بدوی و دستت به جایی نرسه. مرد با اشاره دست به پیرزن فهماند که باید سینی را همان طور که آورده برگرداند. -هنوز هم جوراباتون بو می ده. مهمان سرش را پایین انداخته بود آن قدر پایین که نگاهش با مرد تلاقی نکند. شاید می ترسید، شاید هم ....اصلاً مگر مهم بود او می ترسد یا نه. چون به هر حال مرد خوب می دانست که چطور اوضاع را اداره کند، چطور رفتار مهمانش را آن طور که خودش می خواهد هدایت کند و از او یک عروسک خیمه شب بازی بسازد او را دیر شناخته بود اما حالا او را آن قدر شناخته بود که بتواند در همان لحظه فکرهای او را بلند به زبان بیاورد. وقتی سکوت میانشان طولانی شد مرد پوزخند زد و گفت: -ریزه کاری ما و پیچ و خم های آزمایش ها رو می خوای؟ سرش را از کنار گوش او عقب کشید. جوابی نشنید، انتظار شنیدن هم نداشت چون با قدمهایی بلند و محکم از اتاق خارج شد. مهمان نفس عمیقی کشید. آرنج هایش را روی زانوانش تکیه داد و سرش را میان دو دستش گرفت. انگار که بوی جورابها خودش را هم اذیت کند سرش را بلند کرد و صاف نشست. مرد برگشت، روبه رویش ایستاد. دسته ای کاغذ جلویش انداخت. پیرزن چند قدم به جلو برداشت. شاید می خواست چیزی بگوید که مرد با حرکت دست وادارش کرد بایستد و سکوت کند. میهمان به چشم های مرد نگاه نکرد، دستش می لرزید. نگاهی سرسری اما عمیق به کاغذها انداخت از جایش بلند شد. سرش هنوز پایین بود از اقتداری که در لحظه ورود در رفتارش به چشم می خورد خبری نبود. کاغذها را زیر کتش پنهان کرد. مرد پشت به او، رو به تابلوی زن عابدی ایستاد. -دیگه نبینمت. سعی کرد آن قدر خود را در تابلو غرق کند که صدای بسته شدن در را هم نشنود. رویش را که برگرداند کسی را به جز پیرزن ندید. پیرزن استکان چای را به دستش داد. گوشه پیش بندش را سایید. -اصل آزمایشها را به من سپرده بودید. مرد دوباره بلند خندید بلندتر از دفعه قبل. -بهت ثابت کردم که اون احمقه. و پیرزن دستش را روی خالش کشید و آهسته تر از مرد خندید
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:41 توسط الهه موسی اکبری
|
|
|||||
|
|||||