تبليغاتX
داستان کوتاه

جایی برای خوابیدن

 

 تو تنها شانزده سال داری  و شاید زندگی توتازه از همین شانزده سالگی شروع میشود . به دنیا که امدی در ان خانه، یک سگدانی به تمام معنا ،کسی منتظر ورودت نیست  بزرگترکه شدی  فهمیدی درست در همین خانه هر کس باید خودش خودش را باور کند،باور کند که هیچ وقت هیچ کس هیچ چیزی را برایت فراهم نمیکند حتی برای خودشان هم نمیتوانند .زندگی تو از همین شانزده سالگی شروع میشود درست زمانی که خودت را کاملا باور کرده ای.باور کرده هی که میتوانی از ان سگدانی خلاص شوی.نگاهت که بر روی پاهای زبری که پوستشان بی حس،مثل کف یک کفش زمخت و اج دار شده اند قفل میشود،دستهایت که هرگز صابون به خود ندیده اند به لباست چنگ می اندازند،ته دلت میلرزد به روی خودت نمی اوری.فقط کافی است خودت را باور کنی انوقت کار تمام است.پوستت هم که کلفت نباشد کلفت اش میکنند.در عوض از ان زباله دانی خلاص شدی و حد اقل جایی برای خواب داری.

با کفش های نیم پوت خاکستری،شلوار کتان مشکی،و بلوز استین کوتاه کرم رو به رویت می ایستد،تمام جذبه اش را داخل چشم هایش میریزد.قامتش استوار است و ورزیده با شانه های پهن وصورتی کاملا اصلاح  شده و بوی عطری که سر زنده ات میکند و با صدایی بم که تمام رگ های بدنت را شل میکند میگوید:

_باید نشان بدهی از عهده این کار بر می آیی

ان وقت محوطه صد متری را باید سه دور کلاغ پر بزنی و بدون مکث سی دراز نشست و سی دقیقه دو دور محوطه که خودت هم نمیفهمی چند دور از آن صد متر میشود.زیر سگدو زدن ها و کلاغ پر رفتن ها که جا    بزنی مثل یک انگل پشتت را میگیرند و پرتت میکنند میان سگدانی که از آنجا امده ای.و اگر دوام بیاوری دوباره ،مثل سرباز اماده به خدمتی که جلوی افسرش  شق و رق می ایستد و پا میکوبد به هم ، روبرویش بایستی پاهایت بدون انکه او بفهمد میلرزد سینه ات تیر میکشد و انگار که نفس گلویت را تا نوک زبانت پاره میکند و دیگر خیال برگشتن هم نمی کند.سگ هم که بود به هس هس می افتاد چه برسد به تو که ادمی.دستشرا روی شانه ات میگذارد و رگی را که از گردنتبه شانه ات کشیده شده را محکم توی دستش میگیرد و فشار میدهد

- متاهلی؟

جوابت که مثبت باشد چنان مشتش را داخت شکمت فرو میکند که صدایش مثل تبل توی گوشت بپیچد و بعد پشت سرش فحش است و ریچارد که مرد زن دار کارگر زنش است نه کارگر اربابش و بعد با یک تیپا پرتت میکنند بروی دنبال کارت.

-نه

با این جوابت نیشش را تا بنا گوش باز میکنی .دست هایش را پشت سرش قتاب میکندو خیلی زود خنده اش را پس میگیرد

-یک ماه ازمایشی کار میکنی

یاد گرفته ای مجبور باشی قبول کنی،حتی اگر مجبورت هم نکنند خودت خودت را مجبور میکنی مثل مجسمه ای میاستی و نگاهش میکنی،اگر کار میخواهی باید خفه شوی . میبرندت به انباری مرطوب و تاریکی  که بوی ماهی و لجن دل و روده ات را به دهانت میکشاند .جمعیت داخل انباری زیاد نیست اما داخل هم پیچیده اند و نیم نگاهی به تمام هیکل ات می اندازند.پوست و صورت افتاب سوخته،لباسهای نخ نمای تنشان و دست هایی که از زور ترک و زخم نیمه بسته مانده اند هم باعث درجا زدنت نمیشوند . همان ها هستند که به تو یاد اوری میکنند اگر فقط یک بار هم زیر این بوی کثافتی که دورت را گرفته عق بزنی همان هایی که اوردندت میکشاندندت بالا و انقدرمیزنندت که مجبور میشوی عقت را پس بگیری ،ترجیح میدهی خفه شوی و ادای عق زدن را هم در نیاوری و به روی خودت هم نیاوری که تا به حال دریا ندیده ای و دریا زدگی تمام دروده ات را به لجن کشیده. هنوز به طلوع صبح نرسیده خودت را در صف همان افتاب سوخته هایی   میبینی که خیلی فرز تر از تو بارها را روی پشتشان جا به جا میکنند وتو مجبوری خودت را با صف همراه کنی.مهم نیست چند سال مجبوری به لجن کشیدگی روده هایت و حتی مردن همان پوست های افتاب سوخته ای که حالا فرقی با انها نداری را تحمل کنی.تنها یک چیز راضی ات میکند اینکه میدانی تا زمانی که صف به نوبت مردن تو میرسد جایی برای خواب خواهی داشت .پوستت هم که کلفت نباشد کلفتش میکنند،کافی است خودت را باور کنی ان وقت کار تمام است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:30  توسط الهه موسی اکبری  |