|
|
|
||||
|
"من یک سگ را کشتم و حالا آنها باید هفتاد کیلو گوشت گوساله تازه به من جایزه بدهند، هم وزن سگ ولگردی که کشتم. این را خودشان در آگهی چند روز پیش، در سر تا سر شهر خبر دادند. اما حالا می خواهند مرا دار بزنند، احمق ها!". شست هایش را به دور هم می گرداند. از روی صندلی راحتی بلند می شود؛ رو به روی پنجره می ایستد، دست هایش را پشت سرش قلاب می کند و باز چرخش شست ها. " تازه باید شیر هم بدهند. سگی را که من کشتم؛ هار بود، می فهمی! هار بود. او حتی خون را هم می بلعید. مگر یادت نیست پارسال همین سگ ولگرد بیماریش عود کرد و دخترمان را کشت و درست شش ماه بعد دختر همسایه را. اگر او را نمی کشتیم ممکن بود دوباره بیماریش عود کند اصلأ ممکن چرا؟ حتمأ عود می کرد". دستش را زیر بغلش کشید. عرق هایش را با پیراهنش گرفت و لکه خیسی زیر بغلش بر جای گذاشت. اسلحه شکاری را از روی زمین بلند کرد. هنوز هم بوی باروت می داد. هیچ کس را نمی توان پیدا کرد که از این بو خوشش بیاید بوی تهوع آور گندی ست، بی اختیار بوی خون را در بینی می پیچاند. به چشمان زل زده ی زن لبخند می زند. " تصورش را کن! هفتاد کیلو گوشت گوساله بدون استخوان ". لبخندش تلخ می شود؛ " اگر مرا بردند تو حتمأ باید این هفتاد کیلو را بگیری .......... اصلأ برای چه مرا دار می زنند؟ دروغگوهای کثیف!". کلبه از صدای قدم هایش می لرزد. پیراهنش را در می آورد و به گوشه ای پرت می کند. حرکت پیراهن بوی عرق وباروت را در فضا پخش می کند. کمی زیر بغل هایش را باد می زند. زنش از بوی عرق تنفر دارد. دستش را روی قفسه سینه زن می گذارد. دست همراه قفسه سینه زن و با شدت بیشتر از قبل بالا و پائین می آید. " کاش خوراک گوساله درست می کردی. آن وقت یک جشن........." صدای در کلبه، ادامه حرفش را می گیرد. یک افسر به همراه دو سرباز وارد می شوند. افسر که اشاره می کند ؛ سربازان گردش را می گیرند و دستبندی بر دستانش حلقه می کنند. به چشمان زن نگاه نمی کند. " برایم خوراک گوساله بیاور". با اشاره ی نگاه افسر، سربازان او را از کلبه خارج می کنند. افسر رد خون را می گیرد. به طبقه بالای کلبه می رسد. آنجا بوی باروت تندتر است. جریان خون به جنازه مردی به وزن هفتاد کیلو ختم می شود. الهه موسی اکبری
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:18 توسط الهه موسی اکبری
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آخرین تلگراف در آخرین ساعت روز درست زمانی بدستم رسید که کتم را تا نیمه به تن کرده بودم و قصد خروج از دفترم را داشتم و چیزی که وادارم می کرد به حرکات و قدم هایم شتاب بیشتری بدهم متن تلگراف بود آن تلگراف چهارمین و آخرین تلگرافی بود که در طول روز به دستم می رسید هر چهار تا با یک مضمون اما این آخری کمی ملتمسانه تر که مطمئنم می کرد دستم نمی اندازند آخر مردم این روزها آزارشان زیاد شده هر چقدر که ما می خندانیمشان بس شان نیست می خواهند خودشان هم خودشان را بخندانند شاید هم ما را. به طرف آدرس تلگراف حرکت کردم تلگراف از یک خانه نسبتاً کوچک در پایین شهر بود چند تا از ورق های روی شیروانی اش ول و تا نیمه به طرف بالا خم شده بودند. تمام پنجره هایش را بسته و پرده هایش را کشیده بودند نمی دانم با این تصورات و افکار چه چیزی را می خواستم ثابت کنم صدای ناله ضعیف زنی از داخل آن، چهره خانه را حقیر نشان می داد و یا شاید من این طور حس می کردم. نمی دانم چرا در خانه باز بود همان طور که نمی دانم چرا بدون در زدن وارد شدم. متوجه شدم صدای ناله متعلق به بیوه زنی سیاه پوش است جوان بود. قامت ترکه ای اش داخل لباس مشکی ساتن بدجوری خودنمایی می کرد. چشم های سرخ شده اش سفیدی پوستش را بیشتر نمایان می کرد. انگار منتظرم بود. از متن تلگراف چیزی نگفتم اما همین که اسم تلگراف را بردم صحت آن را تصدیق کرد و مو به موی متن را برایم شرح داد. بی اختیار چشم هایم گشاد شد می دانستم که قیافه ام خنده دار شده اما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم - نمی فهمم! زن رویش را از من برگرداند - من اینجا غریبم. - چه ربطی می تونه داشته باشه ؛ نفس زدن هایش تندتر شد برگشت و به صورتم زل زد. صدایش محکم تر از لحظاتی قبل شد - چرا می پرسید؟ من فقط از شما اجرای یه کمدی رو خواستم اون هم توی مکان و زمانی که من تعیین می کنم دو متر آن طرف تر از مزار همسرم و درست روزی که بیشترین مردم داخل گورستان جمع اند، همین. - مردم مرا احمق فرض می کنن. - حداقل خودتان این کار رو نکنید. - در دیوانه بودنش شک کردم و یا حداقل رفتارش دیوانگی اش را ثابت نمی کرد. برایم مهم بود که چرا می خواهد این کار را انجام بدهد. حتی اگر قضیه تلافی کردن کارهای شوهرش هم که بود نباید باعث احمق جلوه دادن من می شد. پول ها را که جلویم گذاشت دیگر مطمئنم کرد که کارش چیزی به جز دیوانگی است. آن مبلغ حتی برای اجرای بزرگترین کمدی سال هم زیاد بود زبانم بی اختیار حرکت کرد. - افراد گروه راضی نمی شن. - شما رئیس اونا هستید نه اونا رئیس شما. - من نمی خوام اونا مضحکه بشن. - ولی شما دارید این کار رو می کنید. - چرا این قدر مکان اهمیت داره؟ - به همون دلیل که دونستن دلیل من براتون مهمه. - چرا این قدر سعی می کنید و یا دلتون می خواد که قضیه رو پیچیده جلوه بدین از این کار متنفرم. دست هایش را روی سینه اش در هم گره داد و روبه رویم ایستاد صدایش را بلندتر کرد - شما هر جور دلتون می خواد فکر کنید شما کارتون رو انجام بدید کاری که شغل شماست و من دارم بابت این کار خیلی بیشتر از اون چیزی که باید پرداخت می کنم؛ فکر نمی کنم فهم این موضوع زیاد پیچیده باشه لحن و کلام زن چاره ای جز قبول کردن برایم نگذاشت. دروغ نگفته بودم راضی کردن گروه برای اجرای کمدی توی همچین مکانی کار ساده ای نبود. با همه این ها قرارداد را امضاء کردم و با این کار موظف شدم یکی از بهترین کمدی هایم را که برنده سه جایزه بود در مکانی که جایی برای خنده وجود نداشت به اجرا در آوردم و در صورت منصرف شدن باید دو برابر مبلغ دریافت شده را پس می دادم که سعی کردم حتی فکرش هم در مخیله نگنجانم. چند روز بیشتر فرصت نداشتم فرصت کمی هم نبود راستش آن قدر این نمایش را تمرین و اجرا کرده بودیم که دیگر نیازی به تمرین دوباره نبود. افراد گروه از سرخوشی این کار را نمی کردند خود را مضحکه دیگران کردن و یا خیلی ساده تر دلقک این آن شدن کار ساده ای نیست. چه برسد به اینکه این کار در گورستان انجام شود. گروه که قضیه را فهمیدند. به اندازه خود من گیچ مانده بودند به خاطر احترام به من بود و یا پول زیادی بود که نصیبشان شده بود نمی دانم ولی همه شان سکوت کردند و در نهایت موافقت. قرارشد مبلغی برای بلیت دریافت نشود و تنها نام همسر زن بر روی آن نوشته شود. روز اجرای کمدی آن زن خودش بلیط ها را پخش می کرد. مردم ابتدا چهره هاشان سرخ می شد رگ های گردنشان بیرون می زد اما همین که روی بلیط ها را می خواندند به حالت طبیعی اولیه باز می گشتند. در تمام طول اجرا صدای خنده مردم که بلند می شد مکان را از یاد می بردیم خودشان هم یادشان رفته بود که کجا هستند. جوری می خندیدند که انگار تا به حال هیچ گاه به این اندازه نخندیده بودند. در نگاه هیچ کدامشان آثاری از دلخوری و یا نارضایتی نمی دیدم. اجرا که تمام شد. مردم به خودشان آمدند. به دوربرشان زل زدند انگار کسی دیگر آنها را به این مکان آورده بود. آن زن برای همسرش دعا می خواند و لحظه ای بعد انگار که تمام گورستان درون مزار همسر زن خلاصه شده باشد مردم دور تا دور مزار حلقه زدند و دعا خواندند دعایی عظیم تر از دعای روز جمعه.
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 7:36 توسط الهه موسی اکبری
|
|
|||||
|
|||||