|
|
|
||||
|
اصطبل گوشه تاریک اصطبل دو نفری چپیده بودیم توی خودمون نفسمون رو مدت زمان بیشتری توی سینه حبس کردیم تا بوی گند را راحت تر تحمل کنیم گر چه بوی گند آنجا بدتر از بوی لباسهامون نبود ولی چون برامون تازگی داشت بیشتر حسش می کردیم. علاوه بر بوی گند باید گزیدن کک ها رو هم که تمام پوستمون رو احاطه کرده بود رو تحمل می کردیم و از تمام اینها مشخص بود که صاحب آن جا هر چند روز یک بار می یاد و آب و غذای دو سه روزه اسبارو جلوشون می ذاره و می ره. بیشتر مردم، ادمهای خونسرد و خرفت رو با هیکل خپل، قد کوتاه و کله طاس مجسم می کنند. اما اون قد بلند و لاغر بود، جای چشمهاشو که انگار با قاشق در آورده باشی و بعد وسطش دو تا تیله سیاه کاشته باشی. حرفاش اصلا احمقانه بود، مثلن دقیقآ توی اون لحظه که باید یه فکر حسابی به سرش می زد گفت: - اونا هیچ وقت توی این همه کثافت دنبالمون نمی یان.چون بعید می دونن کسی رو که بشه اسمشو آدم گذاشت توی همچی جایی مخفی بشه اسبها رو نگاه کن زیر این همه کثافت دارن می میرن. - مثل این که یادت رفته همین چند ساعته پیش توی زندان وضعیت ما خیلی بدتر از این بود. - به نظر تو اگر بیان دنبالمون چند ساعت دیگه میرسن این جا. جوابشو ندادم توی خودم جمع شدم به سوالش فکر کردم اگه اونها همون دیشب متوجه فرارمون شده باشن حتی زیر زمین رو هم برای پیدا کردنمون می گردن پس این طرف هم میان و فاصله زندان تا این جا رو باید با وسیله پنج ساعته برسن که تا حالا خیلی بیشتر از پنج ساعت گذشته پس دیشب متوجه نشدن و اگر هم امروز صبح متوجه شده باشن که شدن حدودا باید یک ساعته دیگه این جا برسن توی این دشت که به جز علف حتی یه درخت هم پیدا نمی شه حتما پیدامون می کنن این احمق هم که اصلا فکر نمی کنه کاش حداقل می ذاشت من فکر کنم و این قدر حرف نمی زد: - من اون اسب رو می خوام. - نمیشه یه لحظه خفه شی؟ به جای دله دزدی به فکر یه راه حل باش الانه که یه گردان سرباز بریزن این جا و دنده هاتو خرد کنن تازه اگه بخوان تاوان بی عرضگی هاو ریچاردهایی که فرمانده شون بارشون کرده از ما بگیرن که بعید می دونم زنده از این جا بیرون بریم. - من که دیشب کنج این دیوارهای فلزی از سرما دنده هام خرد شده بی اختیار نگاهم به در دیوار اصطبل افتاد راست می گفت دیوارها و سقف فلزی اون جا بد جوری هوارو سرد کرده بود ولی حالا وقت فکر کردن به در دیوار اونجا نبود. سیگارشو آتیش زد نمی دونم اون قوطی کبریت رو از کجا کش رفته بود برخلاف احمق بودنش مهارتش در دزدی حرف نداشت توی فضای نیمه تاریک اون جا نور سیگارش چشمم رو زد درست لحظه ای که فکر کردم مغزم از کار افتاده جرقه ای داغ تر و تیزتر از آتیش سیگار ذهنم رو بیدار کرد پرسیدم: - توی اون قوطی هنوز کبریت هست؟ سرش را به علامت مثبت تکون داد از جا پریدم دست اونو هم گرفتم و همراه خودم بلند کردم تمام کاههای دوروبرمونو کنار زدم لایه کاه روی زمین نازک بود از یه اصطبل قدیمی و زهوار در رفته توقعی بیش از این نمی شد داشت کلمات رو سریعتر ادا کردم: - یالله زود باش همه سطل های آبی که جلوی اسب ها مونده برا م بیار آب زیادی باید توی اون ها باشه. به حرکاتم خیره شده بود نمی دونم توی دلش چی بهم می گفت ولی وقتی نگاه تندم رو دید به طرف سطلهای آب رفت و همه اونها رو جمع کرد آب به اندازه کافی بود تمام کاههای دور و برمون رو به طرف در اصطبل زدم به طوری که یه مستطیل بزرگ که یکی از طولها و عرضهای اونو دیوارهای فلزی اصطبل تشکیل می داد درست کردم وقت زیادی رو صرف کرده بودیم اگر دنبالمون بودن بیست دقیقه دیگه می رسیدن بهش گفتم لباسهاشو در بیاره و توی سطلی که بیشترین آب رو داره بندازه رنگش پرید وادارش کردم لباسهاشو در بیاره هر دوی ما لباسهامون رو توی سطل آب انداختیم و گذاشتیم آب حسابی به تار و پود آنها نفوذ کنه یه دیوار ده سانتی با خمیری که از آب و کاه فضولات اون جا درست کرده بودم دور تا دور مستطیل کشیدم دو تا سطل آب رو برای خودمون نگه داشتم با بقیه ابها زمین مستطیل رو خیس خیس کردم یه کمی اب زیر پامون جمع شده بود همه اسبا رو جلوی در اصطبل جمع کردم قوطی کبریت رو ازش گرفتم و بهش گفتم پشت در کشیک بایستد و هرگاه نشونی از سربازها دید خبرم کند لباسهای خیس رو پوشیدم و لباسهای اون رو هم براش بردم به ده دقیقه نرسیده بود که بهم خبر داد بهش گفتم بره داخل مستطیل می لرزید. زبانش بند آمده بود کاههای جلو درو آتیش زدم و دویدم داخل مستطیل کم کم تمام کاهها گر گرفت اسبا شیهه کشیدن، رم کردند و از در اصطبل بیرون پریدند. فقط آتیش رو می دیدم و صدای سربازهارو نامفهوم می شنیدیم دیوارهای فلزی کم کم داغ و لباسهای ما خشک می شد دوتا سطل آب رو روی سرمون خالی کردیم از آتیش تنها حرارتش به ما می رسید پوست بدنمون داغ شده بود ولی بهتر از مجازاتی بود که اونها برامون در نظر گرفته بودن چشمهام رو بستم صدای فرمانده رو واضح تر شنیدم: - این آتیش ربطی به شما نداره برین دنبال اون دو نفر. و بعد صدای تاخت و تاز دور شدن اسبا آتیش کم کم فرو کش کرد همه جا آروم شده بود اون از ته دل خندید بهش گفتم: - بازم سیگار داری.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:32 توسط الهه موسی اکبری
|
|
|||||
|
|||||