لیلی می میرد و فرهاد ضجه می زند
یارب امشب بیستون خاک سیاه است
تیشه به خمش چشم براه است
گوش کن , بیابان همه شب تب می شود
خاک مجنون بر سر شب می شود
سحر که شد , عشق , مرداب هویدا می شود
شیرین بیدار و از عشق رسوا می شود
نیضم نگیر , تب داری امشب
تنها یک ارث از رب داری امشب
سکوت کن و نگو دستانت تیشه می خواهد
چشمانت از من بره در بیشه می خواهد
سوختنت بهر چه بود ؟بهر سیه کامی من
ماندنت بهانه و طرح بدنامی من
به مجنون قسم , بیابان طرح جنون ندارد
دارم باور میکنم , بی ستون هرگز ستون ندارد
یک بت نیازت میشود
یک چشم براه
قبله نمازت میشود
با من از ابر مگو
دستانم
چتر حس میکنند
باران دروغ است
به عیسی قسم
بیابان هم که باشد
مرگ مرد نالانش دروغ است
فانوس, مهتاب می زاید
خسته می شود, شبتاب می زاید
شهرزاد , قصه می گوید
عاشق می شود , یاوه می گوید
خورشید , حسادت می کند
سایه قیچی می شود
حوا نجابت میکند
آدم منجی میشود
جایی برای خوابیدن
تو تنها شانزده سال داری و شاید زندگی توتازه از همین شانزده سالگی شروع میشود . به دنیا که آمدی در ان خانه، یک سگدانی به تمام معنا ،کسی منتظر ورودت نیست بزرگترکه شدی فهمیدی درست در همین خانه هر کس باید خودش خودش را باور کند،باور کند که هیچ وقت هیچ کس هیچ چیزی را برایت فراهم نمیکند حتی برای خودشان هم نمیتوانند .زندگی تو از همین شانزده سالگی شروع میشود درست زمانی که خودت را کاملا باور کرده ای.باور کرده ای که میتوانی از ان سگدانی خلاص شوی.نگاهت که بر روی پاهای زبری که پوستشان بی حس،مثل کف یک کفش زمخت و آجدار شده اند قفل میشود،دستهایت که هرگز صابون به خود ندیده اند به لباست چنگ می اندازند،ته دلت میلرزد به روی خودت نمی اوری.فقط کافی است خودت را باور کنی آنوقت کار تمام است.پوستت هم که کلفت نباشد کلفت اش میکنند.در عوض از ان زباله دانی خلاص شدی و حد اقل جایی برای خواب داری.
با کفش های نیم پوت خاکستری،شلوار کتان مشکی،و بلوز آستین کوتاه کرم رو به رویت می ایستد،تمام جذبه اش را داخل چشم هایش می ریزد.قامتش استوار است و ورزیده با شانه های پهن وصورتی کاملا اصلاح شده و بوی عطری که سر زنده ات میکند و با صدایی بم که تمام رگ های بدنت را شل میکند میگوید:
_باید نشان بدهی از عهده این کار بر می آیی
آن وقت محوطه صد متری را باید سه دور کلاغ پر بزنی و بدون مکث سی دراز نشست و سی دقیقه دو دور محوطه که خودت هم نمیفهمی چند دور از آن صد متر میشود.زیر سگدو زدن ها و کلاغ پر رفتن ها که جا بزنی مثل یک انگل پشتت را میگیرند و پرتت میکنند میان سگدانی که از آنجا امده ای.و اگر دوام بیاوری دوباره ،مثل سرباز آماده به خدمتی که جلوی افسرش شق و رق می ایستد و پا میکوبد به هم ، روبرویش بایستی پاهایت بدون انکه او بفهمد میلرزد سینه ات تیر میکشد و انگار که نفس گلویت را تا نوک زبانت پاره میکند و دیگر خیال برگشتن هم نمی کند.سگ هم که بود به هس هس می افتاد چه برسد به تو که ادمی.دستش را روی شانه ات میگذارد و رگی را که از گردنت به شانه ات کشیده شده را محکم توی دستش میگیرد و فشار میدهد
- متاهلی؟
جوابت که مثبت باشد چنان مشتش را داخت شکمت فرو میکند که صدایش مثل تبل توی گوشت بپیچد و بعد پشت سرش فحش است و ریچارد که مرد زن دار کارگر زنش است نه کارگر اربابش و بعد با یک تیپا پرتت میکنند بروی دنبال کارت.
-نه
با این جوابت نیشش را تا بنا گوش باز میکنی .دست هایش را پشت سرش قلاب میکندو خیلی زود خنده اش را پس میگیرد
-یک ماه آزمایشی کار میکنی
یاد گرفته ای مجبور باشی قبول کنی،حتی اگر مجبورت هم نکنند خودت خودت را مجبور میکنی مثل مجسمه ای می ایستی و نگاهش میکنی،اگر کار میخواهی باید خفه شوی . میبرندت به انباری مرطوب و تاریکی که بوی ماهی و لجن دل و روده ات را به دهانت میکشاند .جمعیت داخل انباری زیاد نیست اما داخل هم پیچیده اند و نیم نگاهی به تمام هیکل ات می اندازند.پوست و صورت آفتاب سوخته،لباسهای نخ نمای تنشان و دست هایی که از زور ترک و زخم نیمه بسته مانده اند هم باعث درجا زدنت نمیشوند . همان ها هستند که به تو یادآوری میکنند اگر فقط یک بار هم زیر این بوی کثافتی که دورت را گرفته عق بزنی همان هایی که آوردندت میکشاندندت بالا و آنقدرمیزنندت که مجبور میشوی عقت را پس بگیری ،ترجیح میدهی خفه شوی و ادای عق زدن را هم در نیاوری و به روی خودت هم نیاوری که تا به حال دریا ندیده ای و دریا زدگی تمام دروده ات را به لجن کشیده. هنوز به طلوع صبح نرسیده خودت را در صف همان آفتاب سوخته هایی میبینی که خیلی فرز تر از تو بارها را روی پشتشان جا به جا میکنند وتو مجبوری خودت را با صف همراه کنی.مهم نیست چند سال مجبوری به لجن کشیدگی روده هایت و حتی مردن همان پوست های آفتاب سوخته ای که حالا فرقی با انها نداری را تحمل کنی.تنها یک چیز راضی ات میکند اینکه میدانی تا زمانی که صف به نوبت مردن تو میرسد جایی برای خواب خواهی داشت .پوستت هم که کلفت نباشد کلفتش میکنند،کافی است خودت را باور کنی آن وقت کار تمام است.
دیوونه خاتون
همین که صدای زنگوله ای که بالای در حیاط بسته شده به گوش می رسد در اتاق قفل و پرده ها کشیده می شوند. نگاهش خیره می ماند به سنگ هایی که بر دیوار آویزان شده اند به بچه گربه هایی که دور عصا و دامنش می لولند. در اتاق کوبیده می شود. چشمانش، دستانش، و قلبش می لرزد کسی پشت در می نالد:
- مادر
جوابی نمی شنود. ناله ها شدیدتر می شوند. اما جز صدای بچه گربه هایی که مادر به خود ندیده اند جوابی نمی شنود. قلبی آنطرف در تندتر از همیشه می تپد. باز هم گذر لحظه ها. ناله ها از فریاد بی صدا می شوند و به جای آنها صدای کشیده شدن پاهایی بر روی زمین به گوش می رسد. گوشه پرده را کنار می زند. مردی خمیده با چشمانی نیمه باز به کندی حرکت می کند، سیگار نیمه سوخته به سختی لای انگشتانش بند شده، به پیراهن او خیره می شود، روز تولدش را به یاد دارد، بیست سال پیش، لحظه ای بعد پرده دیوار می شود. حالا در اتاق باز است. در گوشه ای از اتاق گربه ها روی دامنش نشسته اند تخم مرغها را جلویشان می شکند و بعد سرشان را نوازش می کند. تصویر پیراهن هنوز در چشمانش زنده است. به جای ضربه های سنگ بر روی عصا خیره می شود. به کوچه که می رود بچه ها می دوند، سنگش می زنند و هوی می کشند.
- دیوونه خاتون، دیوونه خاتون
او هم سنگشان می زند ، با عصا دنبالشان می کند و شب سنگهایی که به او زده اند را به دیوار اتاقش می آویزد و بعد برای آنها و گربه ها حرف می زند و قصه می گوید. حالا شب تمام شده. سنگ های ترک خورده را با خود به کوچه می برد.
بچه ها گرداگردش جمع می شوند، نگاهش می کنند اما حرفی نمی زنند سنگ هم دستشان نیست، به طرفشان می رود، عقب تر می روند فرار نمی کنند فقط عقب تر می روند. ته کوچه شلوغ است شلوغ تر از همیشه، بچه ها به طرف ته کوچه می دوند پشت سرشان می رود راه را برای گذرش باز می کنند مردی بیست ساله روی زمین روی سنگ فرش کوچه سیگار نیم سوخته لای انگشتاش یخ زده به سینه اش نگاه می کند کلامش را می شنود
- مادر
لحظه ای بعد ملافه ای سفید وجودش را می پوشاند. سنگ های ترک خورده را روی ملافه می گذارد. صدای سکوت کوچه را پر می کند. دوباره لرزیدن چشم ها و بعد شکستن ترک سنگها. به کوچه خیره می شود. در میان هق هق گریه می خندد و هو می کشد.
- دیوونه خاتون
بچه ها سنگ جمع کردند به دورش حلقه زدند و فریاد کشیدند:
- دیوونه خاتون
لحظه ای بعد دوباره عصایش ضربه می خورد.
"من یک سگ را کشتم و حالا آنها باید هفتاد کیلو گوشت گوساله تازه به من جایزه بدهند، هم وزن سگ ولگردی که کشتم. این را خودشان در آگهی چند روز پیش، در سر تا سر شهر خبر دادند. اما حالا می خواهند مرا دار بزنند، احمق ها!".
شست هایش را به دور هم می گرداند. از روی صندلی راحتی بلند می شود؛ رو به روی پنجره می ایستد، دست هایش را پشت سرش قلاب می کند و باز چرخش شست ها. " تازه باید بیشتر هم بدهند. سگی را که من کشتم؛ هار بود، می فهمی! هار بود. او حتی خون را هم می بلعید. مگر یادت نیست پارسال همین سگ ولگرد بیماریش عود کرد و دخترمان را کشت و درست شش ماه بعد دختر همسایه را. اگر او را نمی کشتیم ممکن بود دوباره بیماریش عود کند اصلأ ممکن چرا؟ حتمأ عود می کرد".
دستش را زیر بغلش کشید. عرق هایش را با پیراهنش گرفت و لکه خیسی زیر بغلش بر جای گذاشت. اسلحه شکاری را از روی زمین بلند کرد. هنوز هم بوی باروت می داد. هیچ کس را نمی توان پیدا کرد که از این بو خوشش بیاید بوی تهوع آور گندی ست، بی اختیار بوی خون را در بینی می پیچاند. به چشمان زل زده ی زن لبخند می زند.
" تصورش را کن! هفتاد کیلو گوشت گوساله بدون استخوان ".
لبخندش تلخ می شود؛ " اگر مرا بردند تو حتمأ باید این هفتاد کیلو را بگیری .......... اصلأ برای چه مرا دار می زنند؟ دروغگوهای کثیف!".
کلبه از صدای قدم هایش می لرزد. پیراهنش را در می آورد و به گوشه ای پرت می کند. حرکت پیراهن بوی عرق وباروت را در فضا پخش می کند. کمی زیر بغل هایش را باد می زند. زنش از بوی عرق تنفر دارد. دستش را روی قفسه سینه زن می گذارد. دست همراه قفسه سینه زن و با شدت بیشتر از قبل بالا و پائین می آید.
" کاش خوراک گوساله درست می کردی. آن وقت یک جشن........."
صدای در کلبه، ادامه حرفش را می گیرد. یک افسر به همراه دو سرباز وارد می شوند. افسر که اشاره می کند ؛ سربازان گردش را می گیرند و دستبندی بر دستانش حلقه می کنند. به چشمان زن نگاه نمی کند.
" برایم خوراک گوساله بیاور".
با اشاره ی نگاه افسر، سربازان او را از کلبه خارج می کنند. افسر رد خون را می گیرد. به طبقه بالای کلبه می رسد. آنجا بوی باروت تندتر است. جریان خون به جنازه مردی به وزن هفتاد کیلو ختم می شود.
الهه موسی اکبری
آخرین تلگراف در آخرین ساعت روز درست زمانی بدستم رسید که کتم را تا نیمه به تن کرده بودم و قصد خروج از دفترم را داشتم و چیزی که وادارم می کرد به حرکات و قدم هایم شتاب بیشتری بدهم متن تلگراف بود آن تلگراف چهارمین و آخرین تلگرافی بود که در طول روز به دستم می رسید هر چهار تا با یک مضمون اما این آخری کمی ملتمسانه تر که مطمئنم می کرد دستم نمی اندازند آخر مردم این روزها آزارشان زیاد شده هر چقدر که ما می خندانیمشان بس شان نیست می خواهند خودشان هم خودشان را بخندانند شاید هم ما را.
به طرف آدرس تلگراف حرکت کردم تلگراف از یک خانه نسبتاً کوچک در پایین شهر بود چند تا از ورق های روی شیروانی اش ول و تا نیمه به طرف بالا خم شده بودند. تمام پنجره هایش را بسته و پرده هایش را کشیده بودند نمی دانم با این تصورات و افکار چه چیزی را می خواستم ثابت کنم صدای ناله ضعیف زنی از داخل آن، چهره خانه را حقیر نشان می داد و یا شاید من این طور حس می کردم. نمی دانم چرا در خانه باز بود همان طور که نمی دانم چرا بدون در زدن وارد شدم. متوجه شدم صدای ناله متعلق به بیوه زنی سیاه پوش است جوان بود. قامت ترکه ای اش داخل لباس مشکی ساتن بدجوری خودنمایی می کرد. چشم های سرخ شده اش سفیدی پوستش را بیشتر نمایان می کرد. انگار منتظرم بود. از متن تلگراف چیزی نگفتم اما همین که اسم تلگراف را بردم صحت آن را تصدیق کرد و مو به موی متن را برایم شرح داد. بی اختیار چشم هایم گشاد شد می دانستم که قیافه ام خنده دار شده اما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم
- نمی فهمم!
زن رویش را از من برگرداند
- من اینجا غریبم.
- چه ربطی می تونه داشته باشه ؛ نفس زدن هایش تندتر شد برگشت و به صورتم زل زد. صدایش محکم تر از لحظاتی قبل شد
- چرا می پرسید؟ من فقط از شما اجرای یه کمدی رو خواستم اون هم توی مکان و زمانی که من تعیین می کنم دو متر آن طرف تر از مزار همسرم و درست روزی که بیشترین مردم داخل گورستان جمع اند، همین.
- مردم مرا احمق فرض می کنن.
- حداقل خودتان این کار رو نکنید.
- در دیوانه بودنش شک کردم و یا حداقل رفتارش دیوانگی اش را ثابت نمی کرد. برایم مهم بود که چرا می خواهد این کار را انجام بدهد. حتی اگر قضیه تلافی کردن کارهای شوهرش هم که بود نباید باعث احمق جلوه دادن من می شد. پول ها را که جلویم گذاشت دیگر مطمئنم کرد که کارش چیزی به جز دیوانگی است. آن مبلغ حتی برای اجرای بزرگترین کمدی سال هم زیاد بود زبانم بی اختیار حرکت کرد.
- افراد گروه راضی نمی شن.
- شما رئیس اونا هستید نه اونا رئیس شما.
- من نمی خوام اونا مضحکه بشن.
- ولی شما دارید این کار رو می کنید.
- چرا این قدر مکان اهمیت داره؟
- به همون دلیل که دونستن دلیل من براتون مهمه.
- چرا این قدر سعی می کنید و یا دلتون می خواد که قضیه رو پیچیده جلوه بدین از این کار متنفرم.
دست هایش را روی سینه اش در هم گره داد و روبه رویم ایستاد صدایش را بلندتر کرد
- شما هر جور دلتون می خواد فکر کنید شما کارتون رو انجام بدید کاری که شغل شماست و من دارم بابت این کار خیلی بیشتر از اون چیزی که باید پرداخت می کنم؛ فکر نمی کنم فهم این موضوع زیاد پیچیده باشه لحن و کلام زن چاره ای جز قبول کردن برایم نگذاشت. دروغ نگفته بودم راضی کردن گروه برای اجرای کمدی توی همچین مکانی کار ساده ای نبود. با همه این ها قرارداد را امضاء کردم و با این کار موظف شدم یکی از بهترین کمدی هایم را که برنده سه جایزه بود در مکانی که جایی برای خنده وجود نداشت به اجرا در آوردم و در صورت منصرف شدن باید دو برابر مبلغ دریافت شده را پس می دادم که سعی کردم حتی فکرش هم در مخیله نگنجانم. چند روز بیشتر فرصت نداشتم فرصت کمی هم نبود راستش آن قدر این نمایش را تمرین و اجرا کرده بودیم که دیگر نیازی به تمرین دوباره نبود. افراد گروه از سرخوشی این کار را نمی کردند خود را مضحکه دیگران کردن و یا خیلی ساده تر دلقک این آن شدن کار ساده ای نیست. چه برسد به اینکه این کار در گورستان انجام شود. گروه که قضیه را فهمیدند. به اندازه خود من گیچ مانده بودند به خاطر احترام به من بود و یا پول زیادی بود که نصیبشان شده بود نمی دانم ولی همه شان سکوت کردند و در نهایت موافقت. قرارشد مبلغی برای بلیت دریافت نشود و تنها نام همسر زن بر روی آن نوشته شود. روز اجرای کمدی آن زن خودش بلیط ها را پخش می کرد. مردم ابتدا چهره هاشان سرخ می شد رگ های گردنشان بیرون می زد اما همین که روی بلیط ها را می خواندند به حالت طبیعی اولیه باز می گشتند. در تمام طول اجرا صدای خنده مردم که بلند می شد مکان را از یاد می بردیم خودشان هم یادشان رفته بود که کجا هستند. جوری می خندیدند که انگار تا به حال هیچ گاه به این اندازه نخندیده بودند. در نگاه هیچ کدامشان آثاری از دلخوری و یا نارضایتی نمی دیدم. اجرا که تمام شد. مردم به خودشان آمدند. به دوربرشان زل زدند انگار کسی دیگر آنها را به این مکان آورده بود. آن زن برای همسرش دعا می خواند و لحظه ای بعد انگار که تمام گورستان درون مزار همسر زن خلاصه شده باشد مردم دور تا دور مزار حلقه زدند و دعا خواندند دعایی عظیم تر از دعای روز جمعه.
اصطبل
گوشه تاریک اصطبل دو نفری چپیده بودیم توی خودمون نفسمون رو مدت زمان بیشتری توی سینه حبس کردیم تا بوی گند را راحت تر تحمل کنیم گر چه بوی گند آنجا بدتر از بوی لباسهامون نبود ولی چون برامون تازگی داشت بیشتر حسش می کردیم. علاوه بر بوی گند باید گزیدن کک ها رو هم که تمام پوستمون رو احاطه کرده بود رو تحمل می کردیم و از تمام اینها مشخص بود که صاحب آن جا هر چند روز یک بار می یاد و آب و غذای دو سه روزه اسبارو جلوشون می ذاره و می ره. بیشتر مردم، ادمهای خونسرد و خرفت رو با هیکل خپل، قد کوتاه و کله طاس مجسم می کنند. اما اون قد بلند و لاغر بود، جای چشمهاشو که انگار با قاشق در آورده باشی و بعد وسطش دو تا تیله سیاه کاشته باشی. حرفاش اصلا احمقانه بود، مثلن دقیقآ توی اون لحظه که باید یه فکر حسابی به سرش می زد گفت:
- اونا هیچ وقت توی این همه کثافت دنبالمون نمی یان.چون بعید می دونن کسی رو که بشه اسمشو آدم گذاشت توی همچی جایی مخفی بشه اسبها رو نگاه کن زیر این همه کثافت دارن می میرن.
- مثل این که یادت رفته همین چند ساعته پیش توی زندان وضعیت ما خیلی بدتر از این بود.
- به نظر تو اگر بیان دنبالمون چند ساعت دیگه میرسن این جا.
جوابشو ندادم توی خودم جمع شدم به سوالش فکر کردم اگه اونها همون دیشب متوجه فرارمون شده باشن حتی زیر زمین رو هم برای پیدا کردنمون می گردن پس این طرف هم میان و فاصله زندان تا این جا رو باید با وسیله پنج ساعته برسن که تا حالا خیلی بیشتر از پنج ساعت گذشته پس دیشب متوجه نشدن و اگر هم امروز صبح متوجه شده باشن که شدن حدودا باید یک ساعته دیگه این جا برسن توی این دشت که به جز علف حتی یه درخت هم پیدا نمی شه حتما پیدامون می کنن این احمق هم که اصلا فکر نمی کنه کاش حداقل می ذاشت من فکر کنم و این قدر حرف نمی زد:
- من اون اسب رو می خوام.
- نمیشه یه لحظه خفه شی؟ به جای دله دزدی به فکر یه راه حل باش الانه که یه گردان سرباز بریزن این جا و دنده هاتو خرد کنن تازه اگه بخوان تاوان بی عرضگی هاو ریچاردهایی که فرمانده شون بارشون کرده از ما بگیرن که بعید می دونم زنده از این جا بیرون بریم.
- من که دیشب کنج این دیوارهای فلزی از سرما دنده هام خرد شده
بی اختیار نگاهم به در دیوار اصطبل افتاد راست می گفت دیوارها و سقف فلزی اون جا بد جوری هوارو سرد کرده بود ولی حالا وقت فکر کردن به در دیوار اونجا نبود. سیگارشو آتیش زد نمی دونم اون قوطی کبریت رو از کجا کش رفته بود برخلاف احمق بودنش مهارتش در دزدی حرف نداشت توی فضای نیمه تاریک اون جا نور سیگارش چشمم رو زد درست لحظه ای که فکر کردم مغزم از کار افتاده جرقه ای داغ تر و تیزتر از آتیش سیگار ذهنم رو بیدار کرد پرسیدم:
- توی اون قوطی هنوز کبریت هست؟
سرش را به علامت مثبت تکون داد از جا پریدم دست اونو هم گرفتم و همراه خودم بلند کردم تمام کاههای دوروبرمونو کنار زدم لایه کاه روی زمین نازک بود از یه اصطبل قدیمی و زهوار در رفته توقعی بیش از این نمی شد داشت کلمات رو سریعتر ادا کردم:
- یالله زود باش همه سطل های آبی که جلوی اسب ها مونده برا م بیار آب زیادی باید توی اون ها باشه.
به حرکاتم خیره شده بود نمی دونم توی دلش چی بهم می گفت ولی وقتی نگاه تندم رو دید به طرف سطلهای آب رفت و همه اونها رو جمع کرد آب به اندازه کافی بود تمام کاههای دور و برمون رو به طرف در اصطبل زدم به طوری که یه مستطیل بزرگ که یکی از طولها و عرضهای اونو دیوارهای فلزی اصطبل تشکیل می داد درست کردم وقت زیادی رو صرف کرده بودیم اگر دنبالمون بودن بیست دقیقه دیگه می رسیدن بهش گفتم لباسهاشو در بیاره و توی سطلی که بیشترین آب رو داره بندازه رنگش پرید وادارش کردم لباسهاشو در بیاره هر دوی ما لباسهامون رو توی سطل آب انداختیم و گذاشتیم آب حسابی به تار و پود آنها نفوذ کنه یه دیوار ده سانتی با خمیری که از آب و کاه فضولات اون جا درست کرده بودم دور تا دور مستطیل کشیدم دو تا سطل آب رو برای خودمون نگه داشتم با بقیه ابها زمین مستطیل رو خیس خیس کردم یه کمی اب زیر پامون جمع شده بود همه اسبا رو جلوی در اصطبل جمع کردم قوطی کبریت رو ازش گرفتم و بهش گفتم پشت در کشیک بایستد و هرگاه نشونی از سربازها دید خبرم کند لباسهای خیس رو پوشیدم و لباسهای اون رو هم براش بردم به ده دقیقه نرسیده بود که بهم خبر داد بهش گفتم بره داخل مستطیل می لرزید. زبانش بند آمده بود کاههای جلو درو آتیش زدم و دویدم داخل مستطیل کم کم تمام کاهها گر گرفت اسبا شیهه کشیدن، رم کردند و از در اصطبل بیرون پریدند. فقط آتیش رو می دیدم و صدای سربازهارو نامفهوم می شنیدیم دیوارهای فلزی کم کم داغ و لباسهای ما خشک می شد دوتا سطل آب رو روی سرمون خالی کردیم از آتیش تنها حرارتش به ما می رسید پوست بدنمون داغ شده بود ولی بهتر از مجازاتی بود که اونها برامون در نظر گرفته بودن چشمهام رو بستم صدای فرمانده رو واضح تر شنیدم:
- این آتیش ربطی به شما نداره برین دنبال اون دو نفر.
و بعد صدای تاخت و تاز دور شدن اسبا آتیش کم کم فرو کش کرد همه جا آروم شده بود اون از ته دل خندید بهش گفتم:
- بازم سیگار داری.